شمارهٔ ۴۱۸
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
هر که بویی یافت از بستان عشق
غرقه شد در بحر بی پایان عشق
دل چه باشد قطره ای از بحر شوق
جان چه باشد گوهری از کان عشق
نیست روح الا نسیم باغ وصل
نیست تن جز حلقه زندان عشق
فتنه گردون هم اکنون طی شود
تا ابد باقی بود دوران عشق
سر نخوانندش در میان سروران
گر نبازی بر سر میدان عشق
گوهر وصلش کجا افتد به دست
گر بیندیشی تو از توفان عشق
هر گدای رند ازرق پوش را
بار نبود بر در سلطان عشق
ساقیا داروی بیهوشی بده
تا بدو سازم دمی درمان عشق
گر سر ناصر درین سودا رود
همچنان با سر برد پیمان عشق
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş