شمارهٔ ۴۷
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
آن ترک سیه چشم که دل برد به غارت
نبود به اسیران نظرش جز به حقارت
رازی ست میانش که اشارت نتوان کرد
سری ست دهانش که نیاید به عبارت
حاجت نبود تیر از آن چشم که ما را
جانی ست به لب آمده موقوف اشارت
از گنج غم او دل آباد خراب است
چون گنج روان ست نگنجد به عمارت
رنجور شدیم و قدمی رنجه نفرمود
مردیم به زاری و نیامد به زیارت
ای کاش رسد مژده وصلت به اسیری
تا کاس شهامت زنم و کوس بشارت
اکنون می صافی به سبو می کشد از چشم
صوفی که به ابریق کشد آب طهارت
با قند لبش جان مرا داد و ستد شد
شیرین تر از این دیده کسی وجه تجارت
ناصر ز مبصر گهر بحربها یافت
وین گوهر منظوم تو از اهل بصارت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş