شمارهٔ ۴۷۹
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
چون کمانت تا پی یی بر استخوان دارد تنم
گر کنی صد پی مرا دوتاه پیمان نشکنم
رشته تن گر نبودی غرق خون از تیغ هجر
کس ندانستی مرا از رشته پیراهنم
گر به سوی مهر رخسارت که چشم کس ندید
بنگرد اغیار چشمش را به دندان برکنم
دور اگر سازد سبوی از خاک من باشد هنوز
دختر زر در کنارم دست تو در گردنم
کارم از زهد و ریا می برنیاید بعد از این
خرقه بر آتش نهم سجاده بر آب افکنم
پیر دیرم زان نمی خواند که پندارد مگر
کز درون آتشین بتخانه را آتش زنم
ترک نرگس چشم گندمگون سنبل موی را
گرچه کاهی می نیرزم خوشه چین خرمنم
مستی ناصر غباری بود رفت از پیش دل
دایم این آیینه از عکس تو بادا روشنم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş