شمارهٔ ۵۳۴
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
ما را دلیست چو ساغر گرفته خون
چشمی چنان که شیشه می گشته سرنگون
بنشسته است نقش تو چون در خیال من
از زلف همچو جیم و خم ابروی چو نون
گر آه دل چو تیشه فرهاد برکشم
چون سقف بیستون رود از جان من سکون
حال من است خال تو زان شد سیاه دل
اشک من است لعل تو زان گشت آبگون
گر سیل اشک من به کنار افکند گهر
پر در شاهوار شود بحر نیلگون
ناصر شب فراق تو گمراه گشته بود
بازش خیال روی تو شد راه و رهنمون
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş