شمارهٔ ۶
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
خلاف عهد نکردم به حسن عهد تو یارا
خلاف عهد تو کردن مرا چه زهره و یارا
اگر ز زلف تو دستم رسد به حلقه کعبه
به آب زمزم دیده صفا دهیم صفا را
هزار نکته شیرین به وعده از لب لعلت
شنیده ایم ولیکن ندیده ایم وفا را
اگر به دست رسولی تحیتی بفرستی
به حق آنکه کریمی خودآی بهر خدا را
خیال آن لب و دندان نشسته است به چشمم
به لعل و در بود آری همیشه چشم گدا را
نخست تیر که زد غمزه تو بر دل ریشم
هلاک بود و لیکن قضا نبود قضا را
شب دراز به سر گرد آستان تو رفته است
سحر به کوی تو رفتن مجال نیست صبا را
اگر چو ذره هوایی شوم ز پرتو مهرت
کمینه مهر نگوید مساز تیره هوا را
همیشه نرگس مستت بود به دیده ناصر
چرا به چشم نیاری تو آب دیده ما را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş