شمارهٔ ۶۱
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
بر خوان حسن تو نمکی از ملاحت است
ما را از او نصیب نمک بر جراحت است
ساقی بیار راح که راحت دهد به روح
کز راح روح من همه از رنج راحت است
از تشنگی حلال نمی دانم از حرام
می ده که می به حکم ضرورت اباحت است
زاهد که منع صحبت جانان همی کند
از وی خلاف حسن دلیل قباحت است
گردم ز مهر گرد زمین همچو آسمان
در صدر بدر ماه ز یمن سیاحت است
ناصر ز تو بیان معانی بدیع نیست
شعر فصیح تو ز کمال فصاحت است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş