شمارهٔ ۷۰
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
از آتش می در خم خمار چه جوش است
در میکده از جوشش مستان چه خروش است
آن کس که به یک جو نخرد ملک دو عالم
رندی ز گدایان در باده فروش است
تلخی که چشانی به من ای ساقی شیرین
آن گر همه نیش است که ما را همه نوش است
شد بنده دندان تو در از بن دندان
گوهر ز بن گوش تو را حلقه به گوش است
دیشب سر سرگشته به بالین تو خوش بود
امشب سر من خوش به خیال شب دوش است
می خواستم از لعل تو بوسی بربایم
چشم خوش تو گفت که بیمار به هوش است
پیچیده ام از غصه شب دوش کمروار
زین غم که چرا با تو قبادوش به دوش است
پیکی که گزارد سخن دوست فرشته است
قاصد که رساند خبر یار سروش است
معلوم تو ناصر نشود جز به خموشی
سری که در آن حلقه یاقوت خموش است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş