شمارهٔ ۷۷
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
تا تنم ای جان شیرین از وصال تو جداست
هر بلا کز چرخ نازل می شود بر جان ماست
هجر کو می آورد غم همنشین من شده است
یا رب آن وصلی که آن غم می برد از دل کجا است
تا مبدل گشت روز وصل ما با شام هجر
دور از خورشید رویت عمر من چون سایه کاست
دایم اندر چشم پر خونم خیال روی اوست
او گل است آلوده در خون گر همی گردد رواست
می رسم در خدمتت گر عمر کوتاهم رسد
من وفا دارم ولی دوران گردون بی وفاست
راضی ام گر وصل می خواهی و گر هجران ز من
ما رضا داریم حکمی را که صادر از شماست
ناصر آن دلبر که غایب شد درون جان توست
یار را از خود طلب جان منزل آن بی وفاست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş