شمارهٔ ۷۹
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
جامه مقصود دل هست به قد تو راست
چهره زیبای تو صورت معنی ماست
نقش مراد دلم گم شده بود از ازل
می نگرم در رخت با نظرم آشناست
عشق من و حسن تو مایل یکدیگرند
میل هوا با درخت میل درخت از هواست
جان منی کس نکرد دوری جان اختیار
هجر تو بر ما قدر وصل تو بر ما قضاست
زلف تو از باد صبح چون شود آشفته تر
بر رخ مه پا نهد در سر او تا چه هاست
گر چه به خواب خمار چشم تو خوش خفته است
غافل مکرش نی ام خفته چو عین بلاست
غیر رخت در جهان دیده ناصر ندید
خاصیت این نظر بخشش آن خاک راست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş