شمارهٔ ۹
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
ای قاصد خجسته پی مشتری محل
برخوان به گوش خواجه که الصیف ارتحل
شد بر براق عزم غبار درت سوار
تا بگذرد ز فرق مه و تارک زحل
بیرون ز سدره قدر رفیعت هزار میل
افکنده تخت دانش و بنشسته در محل
از سیم اشک دامن من پر شده ست لیک
بی قیمت است از آنکه به خون می شود بدل
بی توشه نیستم که گدای حبیب را
باشد همیشه قرص مه و مهر در بغل
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş