شمارهٔ ۹۵
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
آن خال روشن تو که چون نور دیده است
خالیست کز سیاهی چشمم چکیده است
روشن شده است دیده که دیده است روی تو
مست است گوش دل که پیامت شنیده است
چندین هزار دیده گشاده است آسمان
ماهی چو روی خوب تو هرگز ندیده است
عالم خراب گشت چرا چشمت از مژه
دو لشکر بلای سیه برکشیده است
خون می رود از آبله پای اشک من
از بس که گرم در طلب او دویده است
با من مگو چرا رود از دیده تو خون
با غمزه گو که در جگر من خلیده است
ناصر گمان مبر که شود از غمت ملول
کو را خدای از غم عشق آفریده است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş