شمارهٔ ۱۷۲
ع عمادالدین نسیمی
0
Altın Yaprak
این چه چشم است این چه ابرو این چه زلف است این چه خال
در مقام خویش هر یک دلبری صاحب کمال
عاشق بالای دلجوی تو شد سرو چمن
انبت الله ای نگار این است حد اعتدال
واله و حیران شود صورتگر چینی اگر
صورت پاکیزه چون روی تو آرد در خیال
بر جمالت مست و حیرانم ندانم چون کنم
شرح آن شکل و شمایل وصف آن حسن و جمال
رخ متاب از چشمه چشمم چو می دانی که خوب
می نماید عکس ماه بدر در آب زلال
چشم دوران جز به دور زلف و رخسارت ندید
گشته طالع در شب قدر آفتاب بی زوال
با خیال زلف و خالت عشق می بازم بلی
اینت کار عاشق سودایی آشفته حال
در غم روی تو هردم ز آتش دل چون قلم
دود آه و ناله ام در سینه می پیچد چو نال
می کنم بر یاد ابرویت نظر بر ماه نو
گرچه دور است از کمال حسن ابرویت هلال
چون نسیمی وصل آن گلچهره گر داری هوس
در تن ای عاشق چو بلبل تا نفس داری بنال
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş