شمارهٔ ۱۷۴
ع عمادالدین نسیمی
0
Altın Yaprak
خرامان میرود دلبر به بستان وقت گل گل گل
به رخ گل گل به لب مل مل به قد چون سرو سنبل بل
سمن داری تو در بر بر به شوخی راست چون عرعر
دلت چون سنگ مرمر مر زبانت راست چون بلبل
به سنگینی چو که که که به چستی باد صرصر صر
درآمد در چمن چم چم چمن پر شد ز غلغل غل
عرق بر عارضش نم نم ز مدحش دم به دم دم دم
کمندش برده خم خم خم سمندش همچو دلدل دل
نمی دانی تو آن خویش نگردی گرد آن کویش
نسیمی دید آن رویش فتاد اندر تسلسل سل
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş