شمارهٔ ۲۴۸
ع عمادالدین نسیمی
0
Altın Yaprak
ای خیال چشم مستت خون صهبا ریخته
زلف مشکین تو را سرهاش در پا ریخته
حقه مرجان منظوم تو پیش جوهری
از دو لعل آب رخ لؤلؤی لا لا ریخته
روی چون گلبرگ شیرین تو ای گلزار حسن
مشک و عنبر بر گل از مشک سمن سا ریخته
در چمن پیش خیال عارضت باد صبا
کرده ابتر مصحف گل را و اجزا ریخته
مهر خورشید رخت هردم ز روی تربیت
در کنار دیده ما لعل و درها ریخته
چشم بیمار تو در خون دل ما برده دست
روح را سودا گرفته عقل صفرا ریخته
از خیال جام نوشین تو دارم جای خلد
ساقی رضوان ز کف راح مصفا ریخته
ای نوشته بر لب لعلت که من یحیی العظام
جان در اعضای جهان از جرعه ما ریخته
عکس رخسار تو در پیمانه چشم خرد
همچو راح آتشین در کاس مینا ریخته
ز آفرینش دانه ای افشانده زلفت در ازل
صد جهان جان پریشانش ز هر تا ریخته
هردم از انفاس جان پرور نسیمی چون خطت
باده روح القدس در جام اشیا ریخته
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş