شمارهٔ ۹۱
ع عمادالدین نسیمی
0
Altın Yaprak
بر دلم هردم جفای بی وفایی می رسد
وه که بر جان من از هر سو بلایی می رسد
روزگاری شد که در وادی حیرت مانده ام
نه رهی پیدا شد و نه رهنمایی می رسد
قصد جان دارد فراق و وعده دیدار او
درد راحت گشت ما را تا دوایی می رسد
از هوای خاک کوی توست در اشک ما
عاقبت از پاکی گوهر به جایی می رسد
غنچه دل از نسیم کوی او خواهد شکفت
ای نسیمی غم مخور مشکل گشایی می رسد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş