شمارهٔ ۱۱۲
ن نیر تبریزی
0
Altın Yaprak
دل به دریا زدن از چشم تر آموخته ام
چه هنرها که ز فیض نظر آموخته ام
غوطه خون جگر کس نبرد راه چو من
که من این غوطه به خون جگر آموخته ام
حق شکرانۀ پروانه فرامش نکنم
که از او ساختن بال و پر آموخته ام
با خیالت مژه بر هم نگذارم کاین کار
من به بیداری شب تا سحر آموخته ام
دیده را تاب تجلای حضور تو نبود
خود بر آتش زده تا این هنر آموخته ام
به سر زلف درازت که من ار در همه عمر
غیر سودای تو کاری دگر آموخته ام
زآب چشمم نرود نقش تو کاین فن بدیع
من به خون دل و سوی بصر آموخته ام
آه اگر تیغ تو ترک سر نیر گوید
سال ها پا زده تا ترک سر آموخته ام
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş