شمارهٔ ۲۱
ن نظیری نیشابوری
0
Altın Yaprak
دیدمش در دل نهفتم آه بی تأثیر را
در کمان از بس که دزدیدم شکستم تیر را
پای رفتن نیست زین بزمم که در بیرون در
بخت دارد در کمین هجر گریبان گیر را
خوشدل از غیرم که در بزم وصال او نیافت
ذوق درد اضطراب و لذت تغییر را
از کمند دادی گر آزارم خجل از من مباش
کرده ام خاطرنشان خویش صد تقصیر را
گشته دل پامال حسرت عشوه در کارش مکن
قلب زراندود ما ضایع کند اکسیر را
از نگاهی شد نظیری صید و من در انفعال
زان که آن وحشی نمی ارزد بهای تیر را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş