شمارهٔ ۴۶۸
ن نظیری نیشابوری
0
Altın Yaprak
نوش می ریزد حدیثت در گزند خویشتن
تلخ از آن گویی که داری پاس قند خویشتن
بس پریشان ساختی زلف دراز خویش را
گردنی نگذاشتی فارغ ز بند خویشتن
هیچ کاری پیش از عشقت به کام من نبود
چون پسندیدی مرا گشتم پسند خویشتن
دولت عشق توام هرگه به خاطر بگذرد
سجده آرم پیش بخت ارجمند خویشتن
با خیالی مونسم کز فکر خود در وحشتم
از عزیزی ناورم سر در کمند خویشتن
هرگه از مجلس عبیر و دود بیرون آورند
دفع چشم بد برم دود سپند خویشتن
رام دل زلف سیه مارت نشد شرمنده ام
از فسون و دعوت ناسودمند خویشتن
صلح و جنگت بر دلم میدان طاقت تنگ ساخت
عرصه ای جو درخور سیر سمند خویشتن
عشقبازی گرچه می گویم خطاکاری بود
برنگردم زین خطاکاری به پند خویشتن
پیش گفتارت نظیری جان به تحسین می دهد
ناز کن بر حسن ادراک بلند خویشتن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş