شمارهٔ ۵۴۱
ن نظیری نیشابوری
0
Altın Yaprak
سوی هرکس به عنایت نظر انداخته ای
تا قیامت ز خودش بی خبر انداخته ای
طمعم نیست کزین کو به سلامت بروم
که به هرسو که نهم پای سر انداخته ای
عقل در حلقه نگنجد ز بس اندر خم زلف
دل سودازده بر یکدگر انداخته ای
فهم در دایره تنگ دهان تو گم است
گرچه از حلقه خالش به در انداخته ای
دل ز شیرین سخنان تو از آن شوریدست
که به گفتن نمکی در شکر انداخته ای
دل ما کیست که سرگشته رویت باشد
خانمان ها به شکرخنده برانداخته ای
شاه در کلبه درویش اقامت نکند
دولت ماست که بر ما گذر انداخته ای
دیده صد دجله به من داده سر و می سوزم
آتشم بین که چه در خشک و تر انداخته ای
بین چه ها گشته ام ای شمع جهان گرد سرت
که چو پروانه ام آتش به پر انداخته ای
گفتم این راه رسیدست به پایان دیدم
که از اول قدمم دورتر انداخته ای
من که تقدیر جنیبت کش تدبیرم بود
بسته ای دستم و رختم ز خر انداخته ای
باید از اول شب کرد نظیری شب گیر
بار در مرحله پرخطر انداخته ای
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş