شمارهٔ ۸۵
ن نظیری نیشابوری
0
Altın Yaprak
لخت دل بر جیب و جیبم بر کنار افتاده است
دست و دل گم گشته تا بازم چه کار افتاده است
ساز و برگ شادمانی را که می داند کجاست
درهم اندوه و نشاط روزگار افتاده است
خسته دل تر می شوم تا تلخ تر نوشم دوا
پند مردم در مذاقم خوشگوار افتاده است
از کدورت بر نیابم گر صفا دستم کشد
تیره روزم بخت با من سازگار افتاده است
غصه مرد و غم به ماتم سوخت اکنون هجر را
صد چراغ مرده بر گرد مزار افتاده است
ظرف این هنگامه پیدا کن خراباتست این
گرد هر ویرانه صد منصور و دار افتاده است
کی نظیری خوار ماند عشق را دست قوی ست
یک دو روزی غایتش از اعتبار افتاده است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş