بخش ۲۳ - عتاب کردن مجنون با نوفل
ن نظامی گنجوی
0
Altın Yaprak
مجنون چو شنید بوی آزرم
کرد از سر کین کمیت را گرم
با نوفل تیغ زن برآشفت
کای از تو رسیده جفت با جفت
احسنت زهی امیدواری
به زین نبود تمام کاری
این بود بلندی کلاهت
شمشیر کشیدن سپاهت
این بود حساب زورمندیت
وین بود فسون دیو بندیت
جولان زدن سمندت این بود
انداختن کمندت این بود
رایت که خلاف رای من کرد
نیکو هنری به جای من کرد
آن دوست که بد سلام دشمن
کردیش کنون تمام دشمن
وان در که بد از وفا پرستی
بر من به هزار قفل بستی
از یاری تو بریدم ای یار
بردی زه کار من زهی کار
بس رشته که بگسلد ز یاری
بس قایم کافتد از سواری
بس تیر شبان که در تگ افتاد
بر گرگ فکند و بر سگ افتاد
گرچه کرمت بلند نام است
در عهده عهد ناتمام است
نوفل سپر افکنان ز حربش
بنواخت به رفقهای چربش
کز بی مددی و بی سپاهی
کردم به فریب صلح خواهی
اکنون که به جای خود رسیدم
نز تیغ برنده خو بریدم
لشگر ز قبیله ها بخوانم
پولاد به سنگ درنشانم
ننشینم تا به زخم شمشیر
این یاوه ز بام ناورم زیر
وآنگه ز مدینه تا به بغداد
در جمع سپاه کس فرستاد
در جستن کین ز هر دیاری
لشگر طلبید روزگاری
آورد به هم سپاهی انبوه
پس پره کشید کوه تا کوه
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş