بخش ۵۷ - داستان هارون‌الرشید با موی‌تراش

ن نظامی گنجوی
0 Altın Yaprak
دور خلافت چو به هارون رسید رایت عباس به گردون رسید نیم شبی پشت به همخوابه کرد روی در آسایش گرمابه کرد موی تراشی که سرش می سترد موی به مویش به غمی می سپرد کای شده آگاه ز استاد ی ام خاص کن امروز به داماد ی ام خطبه تزویج پراکنده کن دختر خود نامزد بنده کن طبع خلیفه قدری گرم گشت باز پذیرنده آزرم گشت گفت حرارت جگرش تافته ست وحشتی از دهشت من یافته ست بی خودی اش کرد چنین یافه گوی ورنه نکردی ز من این جستجو ی روز دگر نیکترش آزمود بر درم قلب همان سکه بود تجربتش کرد چنین چند بار قاعده مرد نگشت از قرار کار چو بی رونقی از نور برد قصه به دستوری دستور برد کز قلم مو ی تراشی درست بر سرم این آمد و این سر به توست منصب دامادی من بایدش ترک ادب بین که چه فرمایدش هرگه کاید چو قضا بر سرم سنگ زند بر من و بر گوهر م در دهنش خنجر و در دست تیغ سر به دو شمشیر سپارم دریغ گفت وزیر ایمنی از رای او بر سر گنج است مگر پای او  چونکه رسد بر سرت آن ساده مرد گو ز قدمگاه نخستین بگرد گر بچخد گردن گرا بزن ورنه قدمگاه نخستین بکن میر مطیع از سر طوعی که بود جای بدل کرد به نوعی که بود چون قدم از منزل اول برید گونه حجام دگرگونه دید کم سخنی دید دهن دوخته چشم و زبانی ادب آموخته تا قدمش بر سر گنجینه بود صورت شاهیش در آیینه بود چون قدم از گنج تهی ساز کرد کلبه حجامی خود باز کرد زود قدمگاهش بشکافتند گنج به زیر قدمش یافتند هرکه قدم بر سر گنجی نهاد چون به سخن آمد گنجی گشاد گنج نظامی که طلسم افکن ست سینه صافی و دل روشن ست

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.