بخش ۴۹ - داستان ملکزاده جوان با دشمنان پیر
ن نظامی گنجوی
0
Altın Yaprak
قصه شنیدم که در اقصای مرو
بود ملک زاده جوانی چو سرو
مضطرب از دولتیان دیار
ملک بر او شیفته چون روزگار
تازگی اش را کهنان در ستیز
پر خطر او ز آن خطر نیم خیز
یک شب از آن فتنه پر اندیشه خفت
دید که پیر یش در آن خواب گفت
که ای مه نو برج کهن را بکن
و ای گل نو شاخ کهن را بزن
تا به تو بر ملک مقرر شود
عیش تو از خوی تو خوش تر شود
شه چو سر از خواب گران بر گرفت
آن دو سه تن را ز میان برگرفت
تازه بنا کرد و کهن در نوشت
ملک بر آن تازه ملک تازه گشت
رخنه کن ملک سرافکنده به
لشگر بد عهد پراکنده به
سر نکشد شاخ نو از سرو بن
تا نزنی گردن شاخ کهن
تا نشود بسته لب جویبار
پنجه دعوی نگشاید چنار
تا نکنی رهگذر چشمه پاک
آب نزاید ز دل و چشم خاک
با تو برون از تو درون پروری ست
گوش تو را نیک نصیحت گر ی ست
یک نفس آن تیغ برآر از غلاف
چند غلافش کنی ای بر خلاف
آن نفس از حقه این خاک نیست
این حق آن هم نفس پاک نیست
پیش چنین کس همگی پیشکش
نام کرم بر همه خویش کش
دولتیان که آب و درم یافتند
دولت باقی ز کرم یافتند
تخم کرم کشت سلامت بود
چون برسد برگ قیامت بود
یارب از آن گنج که احسان توست
نقد نظامی سره کن که آن تو ست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş