بخش ۱۱ - حکایت
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
عورتی در گوکچه دیدم سوگوار
اشک ریزان بر سر ره زار زار
روی می مالید خوش بر خاک گرم
با خدا می گفت رازی نرم نرم
بر سرش یک ساعتی بودم به پای
تا چه می خواهد به زاری از خدای
باخدا میگفت ای پروردگار
بنده ام هر چون که میخواهی بدار
لیک چون کردی بدین روزم اسیر
گر نکردم طاعتی بر من مگیر
خدمت کافر نمیدانم گذاشت
تا توانم طاعت امر تو داشت
مردی آن زن مرا مدهوش کرد
آتش غیرت دلم پر جوش کرد
پاره سنگ از دل بی درد به
زن که او مرد آمد از نامرد به
مرد را در سوز نارد درد خام
زن شرف دارد بسی بر مرد خام
زن به مردی کار شیر نر کند
آتشی باید که دودی بر کند
الاف عشق افسردگان را ناخوش است
کم ز دودی گر دلم بر آتش است
من به نفس از کافران محکم ترم
با خدا عصیان ظاهر میکنم
نی خدا را هیچ طاعت کرده ام
نی به پیغمبر شفاعت کرده ام
مردی آن هم ندارم کز خدای
عذر تقصیری بخواهم وای وای
آفتاب عمر بر دیوار شد
والله ار نفسم دمی بیدار شد
زندگانی خفته میدارد مرا
روزگار آشفته میدارد مرا
حسر تا غبنا دریغا روزگار
مست بودم سود کی دارد خمار
نقد عمرم صرف شد بر باطلی
جز پشیمانی ندارم حاصلی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş