شمارهٔ ۱۰۳۳
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
گر بدانی که من از عشق که ام زار چنین
نکنی بر من دل سوخته انکار چنین
تو ندانی که مرا با که سر و کار افتاد
که برفته ست دل و دست من از کار چنین
نه که من رسم محبت به جهان آوردم
کاین همه ولوله برخاست به یک بار چنین
تا نیفکند مژه بخیۀ اشکم بر روی
عشق من فاش نشد بر سر بازار چنین
با صبا گفتم اگر هیچ مجالت باشد
گو مرا ضایع و محروم بمگذار چنین
تو به جام می و عشرت شده مشغول چنان
من به دست غم و اندوه گرفتار چنین
آخر ای اهل نشست از سببی خالی نیست
که ز من دل بر برخاسته بیزار چنین
هیچ افسرده ندارد غم من تا گوید
چون به سر می بری ای سوخته بی یار چنین
از نزاری به زاری همه بیزار شدند
که چرا عاشق بی وقت شدی زار چنین
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş