شمارهٔ ۱۰۳۴
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
بی دوست این منم که به سر می برم چنین
جان می کنم به هرزه و خون می خورم چنین
در تنگ نای غارت عشق اوفتاده ام
زین ورطۀ مخاطره کی بگذرم چنین
امید واثق است که از لطف بی دریغ
در دست غم رها نکند داورم چنین
هم لطف او کند مگر از روی مرحمت
دفع بلا که می گذرد بر سرم چنین
هر روز دل به واقعه ای مبتلا بود
مادام تا به چشم خرد بنگرم چنین
دل می برند و هیچ غم من نمی خورند
افسون همی کنندم و دم می خورم چنین
مسکین نزاری از دل خود رأی در بلاست
دشمن به عز و ناز چه می پرورم چنین
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş