شمارهٔ ۱۰۴۰
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
باد صبا بر گرفت بوی عرق چین تو
نافۀ مشک تتار نیفۀ پرچین تو
کاش که من باد می تا چو صبا هر سحر
راه گذر یابمی بر سر بالین تو
باد صبا نرم نرم گه گه از آن می وزد
تا ننشیند غبار بر گل نسرین تو
غیرت سرو و سمن قامت و سیمای تو
رشک ختا و ختن نافۀ مشکین تو
صفحه رویم شود از قطرات مژه
راست مرصع چنانک خوشۀ پروین تو
آفت عقل است و هوش غمزۀ خون ریز تو
راحت جان است و دل لعل در آگین تو
بس که نویسند باز تجربه را عاشقان
از ورق روزگار مهر من و کین تو
عاقبت از شور من هیچ نشد حاصلی
نیست نصیبم مگر از لب شیرین تو
خون نزاری مریز تا به کی آخر ستیز
گرچه انصاف و داد نیست در آیین تو
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş