شمارهٔ ۱۰۶۳
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
هر که را مهر تو در دل نبود بی جان به
وان که جز عشق تو اش کیش بود قربان به
دل من در سر میدان محبت چون گوی
در خم زلف چو چوگان تو سرگردان به
قفل یاقوت که بر درج در انداخته ای
سخت خوب است ولی پسته و گل خندان به
من به مرجان نکنم نسبت لعل تو که هست
بوسه ای زان لب لعل تو ز صد مرجان به
اگرم تیغ زنی سر نهم اندر قدمت
سر چاکر چو رود در قدم سلطان به
روی بنمای که ابروی تو محراب من است
باشدم کفر سر زلف تو از ایمان به
گرچه درد تو نزاری نپذیرد درمان
عشق دردی ست که آن را نکنی درمان به
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş