شمارهٔ ۱۰۶۳
ج جویای تبریزی
0
Altın Yaprak
دل دیوانه عشق تو از هر قطره خونی
کند در دشت وسعت مشربی ایجاد مجنونی
بود جان خود در جسم خاکی از می گلگون
که هر خم را در این میخانه می بیدم فلاطونی
به یاد آید ز برگ لاله ام در ساحت گلشن
سیاهی ریزد از داغی چو بر دامان پرخونی
دم بشکفت گل گل در چمن چون غنچه ای واشد
ز هر لبخند ریزد می به جامم لعل میگونی
به علم ساحری شد تا دلم شاگرد چشم او
به پیچ و تاب دارد مار زلفش راز افسونی
نماید جوهرم افشرده ادراک یعنی می
اگر جویا به پای خم رسم باشم فلاطونی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş