شمارهٔ ۱۰۸۴
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
مسیح اگر به نفس کرد مرده ای زنده
بیا که مرده به می زنده می کند بنده
غلام همت دهقان و دست و بیل وی ام
که شاخ رز بنشانده ست و بیخ غم کنده
مرا چه غم که ملامت کنند مدعیان
محیط کی به دهان سگان شود گنده
گذشته فایده برد از گذشته راست چنانک
رسد نصیبه آینده هم به آینده
بیار تا تو چه داری به نقد و کیسه نقد
به نقد وقت نگه دار زر پاینده
مشو به طاعت بی طوع خویشتن مغرور
که بر عبادت ما می کند قضا خنده
مگر عنایت حق دست گیر ما باشد
به یمن طالع میمون و بخت فرخنده
برون زرق فروشان به ازرق تزویر
مزین است و درونشان به حشو آگنده
ز بیم آتش دوزخ ز آب بر مشکن
بهادری نکند لشکری ترسنده
شراب خواره چه ماند به ظالمی که چو سیل
به یک مصادره سد خان و مان برافکنده
غنیمت است به جان جرعه ای و تا یابی
بخر نزاری مشنو که نیست ارزنده
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş