شمارهٔ ۱۰۹۶
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
ای رشک برده در باغ از عارض تو لاله
خون کرده ناف آهو در تبت از کلاله
ای پرتو تجلی یعنی صفات پاکی
در سینه ی تو پیدا چون باده در پیاله
نادر بود در انسان جسمی بدین شریفی
کز آدمی نزاید زین خوب تر سلاله
هر بامداد از در بازآیدش جوانی
روی تو گر ببیند پیر هزار ساله
مه کوثر و مه طوبا من با تو در بهشتم
آن وعده نیست مهمل وین شد نخست حاله
صبرم به پیش عشقت چندان محل ندارد
کز آستین حیلت بیرون کند قباله
مرد غمت نبودم زیرا که وقت کوشش
مشکل به کار آرد هر مرغ از این نواله
با سینه ی پر آتش در کوره ی فراقت
تا کی شود سرشکم افسرده هم چو ژاله
وقتی اگر بنالد از درد دل نزاری
شاید که دردمندان زاری کنند و ناله
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş