شمارهٔ ۱۰۹۷
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
از نفس دوست شد مریم جان حامله
معتقد و اعتراف معترض و ولوله
نطفه ی امرست وز او روح تولد شده
مریم جان لاجرم بکر شود حامله
از در این رمز نیست مرد تهی معرفت
در خور این لقمه نیست مرغ تنک حوصله
قوت ادراک عشق حل کند این مشکلات
دیر برآمد که ماند عقل درین سلسله
عقل به یک منزلی تا در مقصد رسید
سیر نیارست کرد ماند در آن مرحله
زنگ ز مرآت دل عشق تواند سترد
آینة عقل را عشق زند مصقله
پنبه بزی فاش کرد یک نکت از سر حق
در همه عالم فتاد شوری از آن مسأله
یار به بالین من کرد گذر دوش و گفت
بیش تغافل مکن می گذرد قافله
خانه تهی کن که شاه می رسد از اقمشه
زآن که میسر نشد خلوت با مشغله
دیده ی خود دیده را طاقت آن نور نیست
کی شود اضداد جمع شب پره و مشعله
حق به محق می رسد در درجات کمال
کی شنوند این سخن طایفة مبطله
آه نزاری خموش بیش مدر ستر من
عاجزم از دست تو با که کنم این گله
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş