شمارهٔ ۱۱۳۱
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
ای صورت خیالت در پیش من شرابی
وی پرتو جمالت در چشمم آفتابی
از چشم پرخمارت در مغز من بخاری
وز زلف تاب دارت در جانم اضطرابی
شب های تا به روزم از دیده رفته سیلی
وز تاب آتش تب در دل فتاده تابی
از سوز سینه بسته وز درد دل گشاده
بر هر نفس شراری وز هر مژه زهابی
حلاج وار خواهم بر دار عشق خود را
وز حلقه های زلفت در حلق من طنابی
یک ره نصیحتی کن خورشید حسن خود را
تا فتنه برنخیزد گو برفکن نقابی
سوز تو در سر من صوری ست در قیامت
مهر تو در دل من گنجی ست در خرابی
آخر به کوی وصلت دریوزه چند آرم
یا زود کن ثوابی یا باز ده جوابی
در کشتن نزاری تعجیل می نمایی
آهسته تر نگارا گر نیست بس شتابی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş