شمارهٔ ۱۲۶
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
همین که از برم آن سرو سیم بر برخاست
هزار نالهء دلسوزم از جگر برخاست
درآمد از درم اقبال چون برم بنشست
برآمد از سرم آتش چو از نظر برخاست
نه آتشیست که ساکن شود به آب سرم
که هر نفس که زدم شعله بیشتر برخاست
اگر به خانه نشستست وگر برون آمد
نهان و پیدا زو فتنهء دگر برخاست
عتاب گرم شد و جنگ سخت اگر بنشست
قیامت آمد و طوفان برفت اگر برخاست
برآرم از گهر چشم هر سحر طوفان
که دید طوفان کز کثرت گهر برخاست
به هرزه با کمرش در میان نهادم جان
چو کوه کن که هلاکش هم از کمر برخاست
همه خلاف مرادست اقتضای قضا
زمانه از سر پیمان ما مگر برخاست
به پای مردی عقلم امیدها بودی
همین که عشق در آمد ز در به سر برخاست
نفس نفس که بر آمد ز روزن حلقم
ز دود آتش دل در هوا شرر برخاست
خنک وجود نزاری که در میان بلا
نشست ایمن و از معرض خطر برخاست
چه التفات کند بعد از این ز وصل و فراق
کنون که این حجباتش ز رهگذر برخاست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş