شمارهٔ ۱۲۶
ف فتحعلیشاه
0
Altın Yaprak
تو را آرد به بالین بعد مرگ من خدای من
تا کند لعل جان بخشت مسیحاوش دوای من
به محنت کشته ای را می رسد بر سر تماشا کن
به خنجر می دهد مژگان خدنگی خون بهای من
بیا در گلشن و اعجاز عشق و عاشقی بشنو
با فغان آورد شوریده بلبل را نوای من
ز خود بیگانه گشت و عالمی دشمن به او بنگر
به هر کس آشنا شد آن بت ناآشنای من
به مرغان شب آهنگم شب هجران تو همدم
به گوشت می رسد هر نیم شب ای مه صدای من
بکش دست تو می نازم که من هم کشتنی هستم
همین بود ای بت پیمان شکن هم مدعای من
یکی زآن جمله خاقان است در خیل غلامانت
به درگاهت نشسته پادشاهان پادشای من
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş