شمارهٔ ۱۲۸۰
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
ای در بیابان غمت سرگشته هر جایی دلی
وا مانده در ره صد هزار افتاده در هر منزلی
هر چوب ثعبان کی شود شیطان سلیمان کی شود
این ره به پایان کی شود الا به پای کاملی
انسان به رتبت از سمک چون رفت بر بام فلک
ترتیب شیطان و ملک ز اول چه بود آب و گلی
شیطان که اصل شر بود کی با ملک هم بر بود
حاشا کجا هم سر بود هرگز محق با مبطلی
هر کس به کف آرد صدف لیکن کمرآید در به صف
تا خود که باید این شرف آری که باید مقبلی
بسیار مخلوق خلق برد از زبر دستان سبق
بی حاصل توفیق حق کوشش ندارد حاصلی
خود دیده مرد دین نشد بی دیده روشن بین نشد
هر بیدقی فرزین نشد کسری نشد هر عادلی
ای یار اگر اهل دلی دست از دو عالم بگسلی
فرمان بری گر عاقلی بر سازی از خود عاقلی
در خود رو و با خود نشین خود را مدان خود را مبین
در عشق روشن تر ز این هرگز نباشد مشکلی
آیین نام و ننگ را بگذار و در ده جام را
کاین بحر بی انجام را پیدا نیامد ساحلی
ره نیست هر دلتنگ را در عشق جز یک رنگ را
کو ترک نام و ننگ را همچون نزاری مقبلی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş