شمارهٔ ۱۳۰۶
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
مرا با تو ای یار سری ست جانی
نداند کس دیگر الا تو دانی
به بوی توام زنده الحمدالله
همین است سرمایه ی زندگانی
ز مبدای فطرت گرفته ست با تو
روانم چنین الفت جاودانی
عجب آن که نادیده ای هم چو دیده
عجب تر که دوری و پیوند جانی
یقینم که جای دگر دیده ام من
به هر جای دیگر که بینم همانی
به چشمی که صاحب نظر دیده باشد
نگنجد زمانی نبیند مکانی
ز دست ملامت گران منافق
نظر با تو دارم ولیکن نهانی
نه از بیم جان می کنم این تقیه
که این جا نشانی ست در بی نشانی
به قصاب گاه قصاص محبت
سر و تن متاعی بود رایگانی
ولیکن نخواهم که هر کس بداند
که دادی به من مکنت گنج بانی
به بحری درافکند ملاح عشقم
که در جنب آن هست اخضر چو خانی
نزاری زار آخر از قلزم عشق
کجا بر سر آید بدین ناتوانی
به بازوی او نیست تسکین طوفان
مگر زین محیطش به ساحل رسانی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş