شمارهٔ ۱۳۲۵
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
دوزخ دنیاست تاویل فراق آن جهانی
با تو بر گفتیم یارا تا بدانی گر ندانی
قیمت یاران ندانستیم و قدر هم نشینان
فوت کردیم ای دریغا روزگار زندگانی
ز ابتدا تا با که شد هم راه توفیق محبت
ما ندانستیم باری قدر قدر یار جانی
حبذا اوقات مهجوران دایم در حضورش
هر که غایب شد ز خود دارد حضور جاودانی
پرده بازییی که می آرد برون هر دم زمانه
حقه ی دیگر پر از اعجوبه ی آخر زمانی
رخت می باید سبک بر بستن و تحویل کردن
می فزاید حرص و آز ما امانی بر امانی
مخطی و ساهی ندارند اختیاری در مسالک
آدمی ایمن نباشد از قضای آسمانی
عاقبت جان در سر دنیا کنی مشتاب ای دل
تا نپنداری که چیزی یافته ستی رایگانی
یک جهت شو تا دهندت بر سریر سد ره جایی
هر چه بیرون آمد از این چارچوب استخوانی
تو نمی آیی برون از خانهء پندار و مالک
زود بر چیند ز قصر و منظرت فرش و اوانی
با دل پر کینه و نفس تهی و نفس ناقص
مهر بر لب نه نزاری چند لاف از مهربانی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş