شمارهٔ ۱۳۵۵
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
نظرمان تازه می کن هر پگاهی
چه باشد گر کنی در ما نگاهی
کدامین باغ دارد چون تو سروی
کدامین چرخ دارد چون تو ماهی
مکن بیگانگی با آشنایان
عقوبت شرط نبود بی گناهی
اگر بر کشتنم محضر نویسی
ز هر عضوم برون آید گواهی
چنان ساکن شدم بر خاک کویت
که پیر معتکف در خانقاهی
نباشد عاشق آن کز کوی معشوق
فراتر می تواند برد راهی
ترا دارم چه باک ار سیم و زر نیست
چو سر باشد به دست آید کلاهی
خوش است ار با تو در دوزخ کنندم
که با یوسف توان بودن به چاهی
غلط گفتم که با رویت بهشتی
چو در باغ ارم باشد گیاهی
مترس از آتش دوزخ نزاری
که دوزخ بفسرد آتش به آهی
هم از وهم خیال اندیش باشد
گرت در خاطر آید اشتباهی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş