شمارهٔ ۱۳۷۶
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
در سر از وصل تو هر طایفه را سودایی
در جهان از تو به هر گوشه دگر غوغایی
خلقی از شمع جمال تو چو پروانه بسوخت
تو خود از حسن نداری به کسی پروایی
سالکان در طلبت بس که جهان گردیدند
در جهان چون تو ندیدند جهان آرایی
کیست خورشید که در حسن تو داخل باشد
لاف خوبی نزند با تو زمین پیمایی
هر که را پرتو مهر تو جگر گرم کند
دل بی طاقتش آرام نگیرد جایی
عاجزم در صفت حسن تو و می دانم
که نداری و نبوده ست ترا همتایی
زنده از بوی تو گشتم که ز مبدای وجود
قالب خاکی من یافت از او احیایی
باز چون درگذرم چون به سرم برگذری
ناله برخیزد و فریاد ز هر اعضایی
غافل است آن که شکایت ز نزاری کرده ست
ورنه عاقل نکند سرزنش شیدایی
من به طوفان ملامت متغیر نشوم
که به هر باد به هم بر نشود دریایی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş