شمارهٔ ۱۳۹۴
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
نشسته ام مترصد به کنج تنهایی
بدان امید که تشریف وصل فرمایی
در آرزوی دمی ام که هم دمی یابم
مگر خلاص شوم از عذاب تنهایی
زهی سعادت و دولت اگر شبی روزی
ز در درآیی و از رخ نقاب بگشایی
ز عفو تو نه غریب است جرم بخشیدن
ز لطف تو نه بدیع است بنده بخشایی
نه خانه خانه ی خیل خیال طلعت توست
به فضل خود چه شود خانه گر بیارایی
اگر چنان که زمن بنده زلتی رفته ست
به لطف باز نوازی به صلح بازآیی
نزاریا نه بر ازای حد توست بگوی
تو کیستی که به هم خانگی او شایی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş