شمارهٔ ۱۳۹۵
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
ای مونس روزگار تنهایی
بر ما شب هجر چند پیمایی
در نزع فتاده ام نظر بر در
تدبیر وداع کن چه می پایی
بر بوی تو جان رفته باز آمد
گر با سر کشته ی فراق آیی
جاروب رهت کنند گیسو را
گر بخرامی بتان یغمایی
در دیده کشند خاک نعلینت
صاحب نظران برای بینایی
مولای منی و میدهم حجت
گر بستانی به من هیولایی
برخیز و قیامت آشکارا کن
ای قامت آفت شکیبایی
نی نی بنشین وگرنه برخیزد
فریاد ز بی دلان شیدایی
هیهات که طالب نظر دارد
از پرده اگر جمال بنمایی
رفتم به طبیب گفتم ای در طب
مشهور جهانیان به دانایی
درد دل نازک نزاری را
درمان چه کنم دوا چه فرمایی
نبضم بگرفت گفت آهسته
زین دل چه کنند خاصه سودایی
زنهار که بی دلی از این بهتر
پرهیز کن از حریف هرجایی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş