شمارهٔ ۲۲۰
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
فراق یار گرامی عجیب دشوارست
علی الخصوص کسی را که دل گرفتارست
چه اختیار بماند به دست مجنون را
که حسن لیلی بس شاهدی دل آزارست
قیامتی که بدان وعده می دهند الحق
فراق یار عزیزست و سخت دشوار است
در انتظار ملاقات دوستان به خیال
صبور بودن و قانع شدن به ناچارست
دمی زآب سرم سوز دل نشد ساکن
از آن که نایره ی اشتیاق بسیارست
بناز خفته چه داند میان نخ و نسیج
که چشم من همه شب تا به روز بیدارست
به حبس ظلمت غربت چنان گرفتارم
که روز روشن به چشم من شب تارست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş