شمارهٔ ۲۲۱
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
قصد به جان کرده ای ای دل محنت پرست
دیده نهادی به صبر دوست بدادی ز دست
بس که بسر برزدی دست به حسرت ولیک
سود ندارد دریغ صید چو از دام رست
سینه ی مجروح را وصل چو مرهم نهاد
ضربت پیکان هجر باز جراحت بخست
رغبت دنیا مکن دوست بدنیا مده
هرکه ثباتیش هست دل بجهان در نبست
دور زمانت اگر تا بفلک برکشد
هم کندت عاقبت زیر گل این خاک پست
یکدم اگر یافتی کنجی و اهل دلی
حاصل آن یکدم است هرچه در ایام هست
بی هنر عیب جوی غیبت ما گو بگوی
کی بملامت رود مهر که در دل نشست
روز قیامت بهوش باز نیاید هنوز
هرکه به حلقش رسد جرعه ی جام الست
چاشنی ای یافته ست بی سببی نیست هم
موجب شیرینی است شور نزاری مست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş