شمارهٔ ۲۴۴
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
هم چو من هرگز خرابات الست
مست لایعقل به دنیا آمده ست
تا سر عقل از گریبان برکند
دامن آشفتگان ندهد ز دست
خواهم از دنیا برون شد هم چنان
مست تا بازم بر انگیزند مست
انتظار صور محشر داشتن
عمر ضایع کردن است ای بت پرست
نسیه کار مرد صاحب وقت نیست
هر که از خود برشکست از بت پرست
طالعم بر بی دلی و بی خودی ست
چون کنم نتوانم از طالع بجست
چون ایازی می دهندش در عوض
هر که چون محمود بت در هم شکست
بت که می گویند جز وهم تو نیست
بت تویی چیزی دگر مشنو که هست
تا به موعود حواری و ظهور
در نیارم بر می و معشوق بست
پس نزاری و حریف و پای خم
هم چنین بی کار نتواند نشست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş