شمارهٔ ۲۷۴
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
آفت جان من است طرۀ جادوی دوست
کرد مرا جفت غم طاق دو ابروی دوست
رهزن خون ریز کیست غمزۀ غماز یار
دام دل آویز چیست حلقۀ گیسوی دوست
غارت جان می کند در حرم دل مگر
عادت ترکان گرفت طرۀ هندوی دوست
راحت جان بایدت رنج کش از زخم عشق
فرق منه در میان درد ز داروی دوست
سر معانی دوست باز شناس آن گهی
سر مکش از عشق یار لاف زن از روی دوست
دشمنم آن بی نمک گر جگرم خون کند
باز نگیرد دلم پشت ز پهلوی دوست
توبه پذیرد ز عشق هر نفسی دل و لیک
غیر طبیعت گرفت قاعدۀ خوی دوست
عهد کند برخلاف راست که چون بنگرم
عهد درستش یکی ست با شکن موی دوست
بس که به میل نیاز چشم نزاری کشید
روشنی دیده را خاک سر کوی دوست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş