شمارهٔ ۴۱۶
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
فروغ طلعت روی تو آفتاب ندارد
نسیم ناقۀ زلف تو مشک ناب ندارد
عجب که سایۀ زلف تو گر رسد به جمادی
که هم چو ذره به خاصیت اظطراب ندارد
تو خود به جانب ما هیچ التفات نداری
مرا خیال تو یک لحظه بی عذاب ندارد
چو حلقه های سر زلف بی قرار تو یک دم
دو چشم ژاله فشانم قرار و خواب ندارد
مگر که لایق گوش تو نیست ورنه به قیمت
چو گوهر صدف چشم من سحاب ندارد
ندانم اهل دلی در بلاد ملک خراسان
که دل بر آتش این امتحان کباب ندارد
کسی نبینم از ابنای خویش کو چو نزاری
به خون دل رخ چون کهربا خضاب ندارد
دل شکستۀ من مشکل این که در همه عالم
به هیچ کوی دگر مرجع و مآب ندارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş