شمارهٔ ۴۱۷
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
که دست از هوای تو بر سر ندارد
که چشم از فراقت به خون تر ندارد
جمادست نه جانور هر که شوری
ز شیرین عشق تو در سر ندارد
درین آشیان خانه مرغی نبینم
ز شوق تو بر بال جان پر ندارد
دگر در خرابات رندی ندیدم
که بر کف ز یاد تو ساغر ندارد
مبیناد چشمی که از خاک راهت
به خونابۀ دل مخمر ندارد
مرا از تو دردی ست در دل عجایب
ولی با که گویم که باور ندارد
چه دردست شوقت که ساکن نگردد
چه بحریست عشقت که معبر ندارد
در آن بحر رفتی نه مسکین نزاری
که این زهره شیر دل آور ندارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş