شمارهٔ ۴۲۸
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
عمری که مرد عاشق بی دوست می گذارد
هرگز روا نباشد کز زندگی شمارد
بی ذکر او وبال است گر یک سخن بگوید
بی یاد او حرام است گر یک نفس برآرد
حاسد به طعنه گوید کز دوست می شکیبد
من می روم و لیکن بختم نمی گذارد
سنگین دلان بخندند از بی قراری ما
رضوان اگر ببیند روی تو حالت آرد
گر تلخ گفت شیرین فرهاد می پسندد
ور زهر می فرستد چون نوش می گوارد
قاضی چه کار دارد با اعتقاد عاشق
گو از پس قضا رو گر شرع می گذارد
در آتش جدایی بس معجزی نباشد
بر آب چشم عاشق گر سیل خون ببارد
با آن که در حضورم اثبات جهل باشد
پنداشتم به غیبت کز ما خبر ندارد
تنها مرو نزاری زیرا کسی بباید
کو را به ما نماید ما را بدو سپارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş