شمارهٔ ۴۲۹
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
نه محرمی که پیامی به یار بگذارد
نه هم دمی که دمی خاطرم نگه دارد
چنان ستیزه نداند سپهر بی رحمت
که خون ز دیدۀ من دم به دم فرو بارد
جهان سست قدم ار شکسته حالی را
دمی ز سینه بر آرد به بام بگذارد
گر از درون پر آتش بر آورد آهی
به هر دو دست قضا در گلوش بفشارد
شدند دشمن من عالمی و یار هنوز
به دوس داری من سر فرو نمی آرد
محب معتقد آن است کز برای حبیب
به هر ستم که کند روزگار بسپارد
نزاریا مطلب در زمانه آسایش
که گر دلت بنوازد تنت بیازارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş